آموزش انسان بودن نخستين رسالت آموزش و پرورش

 

دكتر لئورابوسكاليا/ ترجمه تهمينه مهرباني

يك وقتي بنياد كارنگي به جامعه شناس و روانشناس بزرگ، لئونارد سيلبرمن يك بورس سه ساله داد تا درباره وضعيت امروز آموزش وپرورش آمريكا تحقيق كند. نتيجه تحقيقات سيلبرمن اين بود كه چون در آمريكا، آموزش و پرورش، همگاني است،‌ در زمينه خواندن و نوشتن و رياضيات و تلفظ تا دلتان بخواهد همه كار كرده‌ايم و پيشرفتمان هم در اين زمينه‌ها حرف ندارد،‌ ولي در اين زمينه كه به بچه‌ها ياد بدهيم چطور "انسان" باشند، پاك شكست خورده‌ايم ! براي اثبات اين مدعا،‌ كافي است نگاهي به دور و بر خود بيندازيم تا خيلي خوب اين فاجعه را ببينيم؛‌ تلفظمان حرف ندارد، اما جمله را بدجوري غلط نوشته‌ايم.

اين را مي‌گويم آموزش و پرورش بايد قبل از هر چيزي "انسان" بسازد،‌ همين طوري "بي‌هوا" و "بي‌حساب و كتاب" نمي‌گويم. يادم هست دركلاسم شاگردي داشتم كه از اين كه معلمش هستم به خود مباهات مي‌كردم. مي‌دانيد كه آدم وقتي با يك عده حرف مي‌زند، بيش از آنچه كلماتش روي آنها اثر بگذارد،‌ احساسش آنها را تحت تأثير قرار مي‌دهد. انسان از شنوندگانش ارتعاشي حسي را دريافت مي‌كند و همين احساس است كه معلم را به شوق مي‌آورد كه حرف بزند و حرف‌هاي بهتري بزند و يا نزند!‌ در ميان شنوندگان، گاهي چهره‌هايي هستند كه پس از دقايقي برايتان از ديگران متمايز مي‌شوند. معلم و گوينده به دل آنها راه پيدا مي‌كند و آنها به دل معلم و خطيب و هر وقت كه گوينده به حمايت و همدلي نياز دارد، به يكي از آنها نگاه مي‌كند و لبخندي را دريافت مي‌دارد كه يعني " ادامه بده! داري عالي عمل مي‌كني ." اين جور مواقع هر كاري را كه بگويند از دست آدم برمي‌آيد. من يك بار دركلاسي چنين شنونده‌اي داشتم . يك دختر جوان زيبا بود كه هميشه در رديف عقب كلاس مي‌نشست و با دقت به حرفهايم گوش مي‌داد و گاهي هم يادداشت برمي‌داشت. من به خودم ميگفتم :" چه عالي!‌ يك نفر دارد حرف‌هاي مرا مي‌فهمد!‌ يك نفر دارد چيز ياد مي‌گيرد." بعد يك روز ناگهان او نيامد. هر چه گشتم،‌ نفهميدم چه شده. بالاخره رفتم سراغ سرپرست دانشجويان دختر و سراغش را گرفتم. او گفت: "عجب ! چطور خبر نداريد؟" گفتم : " بايد از چه چيز خبر داشته باشم ؟" گفت : " خودش را از بالاي صخره‌ها پرت كرد وسط اقيانوس آرام!" شايان ذكر است كه معدل اين دانشجو 20 بود ! هنوز هم از ماجرا زجر مي‌كشم و بارها و بارها از خودم پرسيده‌ام انباشتن ذهن آدم‌ها از يك مشت اطلاعات، چه دردي از آنها دوا مي‌كند وقتي نتوانند با ساده‌ترين واقعيت هاي زندگي خود كنار بيايند و سر اولين پرتگاه زندگي، به دره نا‌اميدي و مرگ سقوط كنند؟ ما با درس هايي كه به بچه‌هايمان مي‌دهيم، چه خدمتي به آنها مي‌كنيم؟ چندي قبل مطلبي از كارل راجرز خواندم كه خيلي به دلم چسبيد . او نوشته بود:"‌مي‌دانيد ؟ هيچ وقت باور نكرده‌ام كه كسي بتواند چيزي به كسي ياد بدهد. سؤال من از شما اين است . فايده درس دادن چيست؟ تنها چيزي كه من خوب مي‌دانم اين است كه هركسي كه قصد ياد گرفتن داشته باشد،‌ ياد مي‌گيرد . شايد معلم بتواند نقش كاتاليزور يا تسهيل كننده كارها را انجام بدهد و همه چيز را بياورد و سر هم كند و به شاگردانش بقبولاند كه دستپخت او جالب و خوردني است ولي قطعا نمي‌تواند وادارشان كند كه آن دستپخت را بخورند . واقعا هم اين تنها كاري است كه از دست يك پدر و مادر و يك مربي و يك معلم بر‌مي‌آيد . هيچ كس را نمي‌شود وادار كرد چيزي را بخورد و اشكالي هم ندارد. تا امروز هيچ معلمي به هيچ شاگردي چيزي ياد نداده است. آدم‌ها خودشانند كه ياد مي‌گيرند. مربي و معلم فقط مي‌تواند شوق آموختن را در شاگردانش ايجاد كند، خوراكي‌هاي مختلف را مقابل او بچيند و بگويد :" ببين چه سفره پروپيماني است. بيا و همراه من غذا بخور."‌ دنيا مثل يك سفره پر از خوراكي‌هاي گوناگون و خوشمزه است و فقط احمق‌ها از گرسنگي مي‌ميرند و انسان اگربخواهد بهترين خوراكي ها را به ميزان لازم بخورد و از زور گرسنگي يا پرخوري نميرد،‌ بايد عاشق باشد. فقط يك انسان عاشق است كه " هيچ چيز" را ضايع نمي‌كند.